تبليغاتX
دنیای کوچک ما

شانزدهم اسفند 1387

تفاوت جوامع دموکراتیک با جوامع غیر دموکراتیک

در جامعه ای دموکراتیک مردم آزاد هستند که به کارهای که دوست دارند بپردازند، مگر اینکه آن فعالیت ضرری را متوجه سایر افراد کند. نقش حکومت هم در این جوامع اینست که با وضع و اجرای قوانین بتدریج مردم را به سمت کارهای سودمند و مفید هدایت کند. بهمین خاطر وقتی قانونی وضع و یا اجراء می شود، حکومت باید در مورد مفید و ضروری بودن این قانون کاملا پاسخگو باشد. در این جوامع بیشتر افراد خود به خود دنبال کاهایی می روند که هم منفعت فردی دارد و هم منفعت اجتماعی. اما در یک جامعه غیر دموکراتیک، حکومت نماینده همه مردم نیست و صرفا برگرفته از خواست گروههای خاصی است. مردم نیز بالطبع باید همیشه مواظب باشند که منافع گروه حاکم را مورد تعرض قرار ندهند، حتی اگر کارهای آنها مضر و یا خلاف باشد. به نوعی گروه حاکم در این جوامع مصونیت ویژه پیدا می کنند. قانون در چنین شرایطی نمی تواند برآیند خواست همه مردم باشد و حتی در اجرا نیز همه مردم در برابرش یکسان نخواهند بود. در نتیجه جامعه در چنین شرایطی مردم را وادار می سازد که صرفا به فکر امنیت و رفاه خود و نزدیکانشان باشند و کاری به اشکالات دیگر نداشته باشند. پر واضح است که چنین جامعه ای نخواهد توانست رشد مطلوب داشته باشد و مردم و حتی گروه حاکم نیز با مشکلات جدی روبرو می شوند. جالب است که معمولا گروه حاکم پس از مواجهه با خطرات ناشی از این نوع عملکرد، بقای خود را در تکیه بیشتر بر روشهای غیر دموکراتیک یافته و این خود آغاز یک سیکل معیوبی است که نتیجه آن به نفع هیچکس نخواهد بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط پیام در 14:25 |  لینک ثابت   • 

یازدهم اسفند 1387

آتاق تاریک

این شعر مال 17 سال پیش است وقتی که دانشجو بودم. یادش بخیر:


اتاق من چه تاریک است، چه دوداندود، غبار آلود، قرمز از نور سرخ بامدادان، فضای داخل خانه، بسان قلب پروانه، همانند غریو عشق در فضای تنگ خلوتگاه، میان عاشق و معشوق

نوشته شده توسط پیام در 11:46 |  لینک ثابت   • 

چهارم اسفند 1387

آیا ایران دچار بحران اخلاقی است؟

امروز مقاله ای را می خواندم که در آن نویسنده از وجود بحران اخلاقی در ایران سخن می گفت. اینکه چرا علیرغم توصیه های اکید مذهبی و اخلاقی باز اینقدر مسائلی چون دروغ، ریاکاری، تقلب و غیره زیاد است. البته خوب اینکه واقعا چقدر این مسائل را در جامعه طبیعی بدانیم و اینکه در چه هنگامی می توانیم آن را بحران بخوانیم خود جای بحث کارشناسی دارد. مثلا اینکه در آمریکا یک فرماندار می خواهد برای انتصاب یک سناتور پول و امتیاز بگیرد و به هیچ عنوان هم پس از رسوایی حاضر نیست از مقامش کناره گیری کند. یا اینکه در ایران مسئولی با مدرک جعلی پست و مقام گرفته است. حالا تکلیف چیست؟ آیا این دو موضوع مشکلات اخلاقی هستند که در هر جامعه ای وجود دارند. خب اگر چنین است چرا اندیشمندان ایرانی از موارد ایرانی این مشکلات به عنوان بحران یاد می کنند. به نظر من باید مشکلات اخلاقی را به سطوح فردی و اجتماعی تقسیم کرد. مثلا در هر جامعه ای افراد ناجوری وجود دارند که ممکن است کارهای غیر اخلاقی انجام دهند.  ولی اگر در جامعه با این موارد از لحاظ تئوریک و عملی برخورد جدی نشود آنوقت است که این قبیل رفتارها مرتبا رو به فزونی بافته و به تعبیری جامعه دچار بحرانهای اخلاقی می شود. نمونه های آنهم وقتی است که مسئولین، روحانیون و غیره علیرغم رسوایی های اخلاقی شان از برخوردهای قانونی مصون بوده و به کارهای غیر اخلاقی خود ادامه بدهند.  

نوشته شده توسط پیام در 11:11 |  لینک ثابت   • 

بیست و هفتم بهمن 1387

مقایسه پزشکان و سیاستمداران موفق- تشابه در رویکرد

از زمان کودکی برایم جالب بود که پزشکان چطوری قادرند که اینهمه بیماریهای مختلف و درمانهای آنها را به خاطر بسپارند، طوریکه پس از شنیدن علائم بیماری فورا می توانند هم به تشخیص برسند و هم به درمان. بعدها از این فکر خنده ام می گرفت، چون فهمیدم قضیه به این سختی که فکر می کردم نیست. در اصل پزشکان با شناخت کلی که از بدن انسان پیدا می کنند قادر خواهند از علائم بیماری به تشخیص نوع اختلال و از آن به علتهای ایجاد اختلال برسند. از طرف دیگر نیز با شناختی که از انواع مختلف درمانها دارند قادر خواهند بود مناسبتریت راهکار های حل مشکل را تشخیص دهند.  به عقیده من سیاستمداران خوب هم همینگونه هستند. از مطالعه مشکلات جامعه شروع کرده و در نهایت راهکارهائی را پیشنهاد می کنند که باعث حل مشکلات شوند. در شرایط کنونی نیز من معتقدم باید اندیشمندان مشکلات را طوری نقد کنند که بشود از آن به یک رای حل منطقی رسید. ّدرکل هدف اصلی باید در تشخیص این مطلب باشد که چه باید کرد تا براساس عمل به آن به یک آینده بهتری رسید. 

نوشته شده توسط پیام در 13:3 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم بهمن 1387

چه بود؟ چه شد؟ چه باید کرد؟ به بهانه سالگرد تغییر نوع حکومت در ایران

در مورد اینکه چرا انقلاب و حوادث پس از آن اتفاق افتاد حرف و حدیث زیاد است. بهرحال نظام سابق ایراداتی داشت که منجر به اعتراضات گسترده مردمی و در نهایت سقوطش شد. اما آیا واقعا در عمل آن چیزی شد که مردم دنبالش بودند. یادم است یکی از ابتکارات رهبران انقلاب در روزهای آخر آن بود که به مردم گفتند به سربازان و ماموران ضد شورش گل بدهید و از آنها بخواهید که برادر کشی نکنند. نتیجه آنهم این بود که بسیاری از سربازان و افسران به صفوف مردم پیوستند. ولی من واقعا نمی دانم چرا به محض به قدرت رسیدن، همین رهبران فرمان اعدامهای گسترده بسیاری از همین افراد را صادر کردند. مگر نمی شد که با تکیه به همین روشهای انسانی و متعالی قلوب انسانها را فتح کرد و بجای کشت و کشتار به آینده ای زیبا اندیشید و همه را در این میدان مقدس راه داد. جدا چرا انسانها وقتی به قدرت می رسند تا این حد رفتارهایشان تغییر می کند؟ اگر از یک بچه کوچک بپرسید که وقتی کسی ناراحت است چه باید کرد؟ فورا می گوید باید خوشحالش کرد. مگر می شود کسی که ناراضی است را با خشونت، سرکوب، قلع و قمع و سیاست خفه شو "راضی" کرد. این مانند کسی است که مرض را با کشتن مریض درمان می کند. پس چرا رهبران ما وقتی به قدرت رسیدند تصمیماتشان از یک بچه کوچک نیز کودکانه تر بود. بهرحال ما در مملکت خود کرد و ترک و لر و فارس و عرب داریم که علایق و خواستهایشان با هم تفاوت دارد. افراد مسلمان و بهایی و مسیحی و زرتشتی داریم که به طرق متفاوتی در زندگی شخصی خود به آرامش و نشاط رسید ه اند. زن و مرد و کودک و پیر و جوان داریم که دنیاها و توانایی هایشان متفاوت است. آیا نمی شود در جایگاه رهبری جامعه همه این توانایی ها را به کار گرفت و در ضمن همه را خوشحال کرد. به نظر من انجام این کار نه تنها شدنی است بلکه به مراتب هم راحت تر و هم کم هزینه تر از سیاستهای قلدر مآبانه نیز می باشد. فقط یک شرط دارد و آنهم اینکه با خود عهد کنیم که به حل مشکلات یکدیگر متعهد باشیم. نباید من نوعی بگویم چون مرد هستم به من ربطی ندارند که زنها از کم بودن حقوقشان ناراضی هستند. ما باید اصل را بر این بگذاریم که حرفهای یکدیگر را بشنویم و در آخر نیز بپذیریم که دیگران خواسته های دیگری داشته باشند. حالا هر کسی هر آینده ای را که می خواهد در ذهن خود متصور بکند، مهم آنست که در آخر به همدیگر گل بدهیم نه گلوله و نه کشیده.  همدیگر را خوشحال بکنیم نه ناراحت. 

نوشته شده توسط پیام در 16:33 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم بهمن 1387

ماجرای مرغ و تخم مرغ

چند وقت پیش در یک مهمانی بودم که در آن تعداد زیادی از پزشکان ایرانی گرد هم آمده بودند. با هر کسی که صحبت می کردم دست کم تخصص و یا فوق تخصصی داشت. با خودم فکر می کردم که اگر در تهران می خواستی یک همچنین جمعی را دور هم بیاری مسلما امکان پذیر نبود. پس چرا ممللکت ما نتوانسته شرایطی فراهم کند که این آدمها مهاجرت نکنند؟ بعضی ها می گویند بخاطر اینست که در کشورهای پیشرفته تر رفاه زندگی بیشتر است ولی  من خودم دوستان هندی زیادی داشته ام که اکثر آنها نیز سطح زندگی پایینتر مملکت خود را به رفاه نسبی ترجیح داده و پس از اتمام تحصیلاتشان به مملکت خود برگشته اند. من فکر می کنم آدمها اگر احساس کنند در مملکتشان سیستم مناسبی وجود دارد که حرکتش رو به جلو و در خدمت مردم است، سختی های کشورشان را به رفاه نسبی غربت ترجیح داده و چه بسا که بخواهند مسبب کوچکی شوند برای رفاه مردم کشور خودشان. اینهم یک مطلب همینجوری از سر دلتنگی. 
نوشته شده توسط پیام در 21:46 |  لینک ثابت   • 

یازدهم بهمن 1387

تجربه های زندگی و داستانی از زندگی انشتین

یکی از مزایای زنده بودن اینست که هر انسانی در زندگی جیزهایی را تجربه می کند که منحصر به فرد هستند. زیاد لازم نیست که انسان بخواهد کارهای بزرگی در زندگی اش انجام دهد. همین که قدر زندگی و تجربیات خود را  بداند کار بسیار مهمی است. زندگی هیچ کس با دیگری قابل مقایسه نیست و رندگی هر کس ارزش منحصر به فردی دارد که نمی شود روی آنها قیمت گذاشت. داستان زندگی انشتین را از تلویزیون نگاه می کردم  برایم جالب بود که علیرعم بسیاری از ناکامی هایش روزی به زنش می گوید من بالاخره روزی جایزه نوبل را می گیرم و مبلغ آنرا هم به تو می دهم. آنروز می رسد و زنش که در آنزمان از او نیز جدا شده بود از او طلبش را می خواهد و انشتین نیز آنرا تمام و کمال می دهد.  

نوشته شده توسط پیام در 23:35 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم آذر 1387

Hawaii

نوشته شده توسط پیام در 14:49 |  لینک ثابت   • 

بیست و هفتم خرداد 1387

سیستمی که قادر به حل مشکلاتش نیست: به بهانه رسوایی اخلاقی اخیر در دانشگاه زنجان

در طی چند سال گذشته رسوایی های اخلاقی بزرگی در آمریکا اتفاق افتاده است که مانند موضوع دانشگاه زنجان دل هر آدم منصفی را بدرد می آورد. بعنوان مثال می توان به نمونه هایی از قبیل دزدی مشاور رئیس جمهور از فروشگاه و یا روابط غیرقابل قبول نمایندگان منتخب مردم با افراد زیر سن ۱۸ سال و یا فاحشه ها اشاره کرد. این مسائل همواره افکار عمومی جامعه را برای مدتی به خود مشغول می کند و بحثهای ریادی را بر می انگیزد. پس با یک نگاه واقع بینانه می شود گفت که بالاخره در هر رده ای آدمهای ناباب و فاسد هستند و این مسئله فقط مخصوص ایران نمی باشد. اما مقایسه اتفاقاتی که پس از افشای این فسادها در ممالک مختلف اتفاق می افتد جای تقد و بررسی دارد. مثلا در آمریکا همواره پس از افشای چنین رسوایی هایی در کمترین زمان ممکن - بعضا" در عرض کمتر از یکروز- مقامات رسمی نسبت به حقیقت و یا کذب بودن خبر اطلاع رسانی دقیق می کنند و راه را بر شایعات می بنندند. در قدم بعدی نیز عالیترین مقامات فورا در مصاحبه های رسمی از وقوع رسوایی اظهار تاسف کرده، مجرمین را از سمت خود برکنار نموده و به سیستم قضایی معرفی می کنند. سیستم قضایی نیز با حضور هیئت منصفه با مجرمین برخورد قانونی می کند. طوریکه در آخر آحاد جامعه نتیجه بدست آمده را عادلانه ارزیابی می کنند. البته بحثها درزمینه چگونگی پیشگیری از موارد مشابه تا مدتی ادامه پیدا کرده و در نتیجه یکسری قوانین جدیدی نیز به تصویب می رسند. موضوعی را هم که نباید فرموش کرد اینکه قربانیان این حوادث و افشاگران شدیدا مورد حمایت و همدردی قرار می گیرند. اما متاسفانه در کشور ما اولا تا مدتها و گاه برای همیشه حقیقت در هاله ای از ابهام باقی می ماند. اکثرا مجرمین در نهایت هزینه های ناچیزی را  برای اعمال مجرمانه خود می پردازند. قربانیان و افشاکنندگان به شدن تحت آزار و آسیب قرار می گیرند و رسانه های عمومی نیز جرات نقد و بررسی و ریشه یابی جدی مشکلات را ندارند. اینجاست که می شود گفت که سیستم توانایی حل مشکلات خود را نداشته و حتی به نوعی باعث ایجاد زمینه های رشد فساد می شود. به قولی "وای به روزی که بگندد نمک". به امید تجدید نظر در این اصول اولیه و حرکت به سوی یک جامعه سالمتر.  
نوشته شده توسط پیام در 14:15 |  لینک ثابت   • 

نهم خرداد 1387

درسی از درسهای زندگی

چند سال پیش در منزل خانم مسنی به مدت دو سه هفته اقامت داشتم. البته طبق معیارهای ما مسن بود. مثلا اینکه سنش ۷۶ سال بود و تنها خودش زندگی می کرد. اما به هیچ ترتیبی نمی توانستی آثاری از پیری در ایشان ببینی. اولا اینکه مربی ورزش بود و در دانشگاه هفته ای سه روز آموزش یوگا می داد. یکی از اتاقهای آپارتمانش را هم کرده بود اتاق نقاشی و روزی سه چهار ساعت نقاشی رنگ روغن می کرد. توی مدت سه هفته ای هم که من در آنجا اقامت داشتم دوبار با ماشین خودش به ایالتهای ماساچوست و اوهایو هر بار به مدت سه چهار روز سفر کرد. این ایالتها بین ۶۰۰ تا ۸۰۰ کیلومتر دور بودند. من معمولا فقط صبح ها قبل از بیرون رفتن اونو می دیدم و یک کمی با هم صحبت می کردیم. یک روز وقتی که فهمید من غریب هستم و مشکلات زیادی برای گرفتن خانه و خرید وسایل اولیه زندگی دارم به من گفت من کارهای امروزم را تعطیل می کنم و با تو می آم. پس از کمی تعارف دیدم نه واقعا جدی می گه و منهم از این لطف اون بسیار خوشحال بودم. چون واقعا کسی را نداشتم و تنهایی هم انجام این کارها برام خیلی سخت بود. خلاصه٬ در پایان اونروز هم آپارتمان گرفتیم و هم بیشتر وسایل اولیه زندگی را از یک مغازه دست دوم فروشی با قیمت بسیار ارزان خریدیم. در پایان روز بهش گفتم شما لطف بزرگی به من کردید. چه طور می توانم جبران کنم؟ خیلی جدی به من نگاه کرد و گفت. بعدا به آدمهای دیگه کمک کن. اول منظورش را نفهمیدم ولی بعد فهمیدم که او واقعا معتقد است که ما در دنیا همه به هم وابسته ایم و کمک کردن باید بدون انتظار باشد. مانند همون ضرب المثل مشهور خودمون که می گه: تو نیکی می کن و در دجله انداز ...  
نوشته شده توسط پیام در 23:56 |  لینک ثابت   •