تبليغاتX
دنیای کوچک ما

بیست و سوم فروردین 1387

پژواک

روزی پسر کوچکی با قیافه ای خشمگین و ناراحت به خانه آمد و پس از رفتن به آشپزخانه کارد بزرگی را برداشت و قصد خروج از خانه را داشت. مادرش که سخت نگران شده بود راه را بر او بست و گفت: کجا می روی؟ این چاقو برای چیست؟ پسر با عصبانیت گفت پسر بدی  پشت خانه ما هست که مرتب مرا تهدید می کند. من بهش می گم ازت بدم می آد٬ اونهم میگه ازت بدم می آد. می گم برو گمشو٬ اونهم همینو میگه. بهش گفتم می کشمت٬ اونهم من را تهدید کرد. حالا می خوام برم پیداش کنم و بکشمش. مادرش که حالا قیافه آرامتری داشت. لبخندی زد و گفت. تو بهش گفتی که دوستش داری. پسر با حیرت گفت نه! مادر گفت: خب حالا اول بهش بگو دوست دارم٬ بعد اگه نتیجه نداد باهاش دعوا کن و سپس چاقو را از دست پسرش گرفت. چند دقیقه بعد پسر آرام در جایی نشته بود و بازی می کرد. مادرش پرسید چی شد؟ پسر گفت: هیچی٬ گفت اونهم منو دوست داره٬ حالا دیگه با هم رفیق شدیم. 

پژواک

نوشته شده توسط پیام در 14:16 |  لینک ثابت   • 

سی ام بهمن 1386

زیبایی زندگی

 

زندگی زیباست اگر که ما با هم مهربان باشیم. در اصل زیبایی زندگی یک مفهوم ذاتی است. چیزیست فراتر از زیبایی ظاهری که با رنگها و جلوه ها به تعریف آن می پردازیم. چیزیست فراتر از احساس لذت و یا احساس قدرت و تسلط بر دیگران. زندگی هنگامی زیباست که ما در خود احساس ارزش بکنیم. وقتی که احساس کنیم که در مجموع با تمام نواقص و کاستی هایمان سعی کرده ایم که خوب و مثبت باشیم.   

نوشته شده توسط پیام در 12:0 |  لینک ثابت   • 

نهم شهریور 1386

آیا امکان دارد که پول از صحنه مبادلات اجتماعی خارج شود؟

 با یک نگاه گذرا به جامعه متوجه می شویم که همه ما به نوعی صبح از منزل خارج می شویم تا درآمدی داشته باشیم و پولی کسب کنیم. این پول هم اکثرا تمام و کمال صرف تامین مخارج زندگی شده و به عبارتی به افراد دیگری داده می شوند. حال سوال اینست که چرا نمی شود که همه ما کارهایی را که لازم است انجام دهیم و مشکلات دیگران را حل کنیم٬ بدون آنکه پولی از کسی بگیریم و یا به کسی بدهیم. البته منظور من جامعه سوسیالیتی نیست که همه کارمند دولت هستند و کسی مالک چیزی نیست.  بلکه منظور من جامعه ای است که افراد در آن همه یکسری حداقل ها را داشته باشند و برای دستیابی به بیشتر از حداقل تلاش کنند٬ آنهم بدون آنکه پولی درمیان باشد. آیا واقعا چنین چیزی ممکن است؟ 
نوشته شده توسط پیام در 12:51 |  لینک ثابت   • 

سی ام خرداد 1386

دعوای بین علم و دین

چند روز پیش در یک جلسه علمی شرکت کردم که موضوع آن کهکشان٬ فضا و نحوه پیدایش ستاره ها و سیارات بود. خیلی لذت بردم مخصوصا آنکه می دیدم چقدر جالب بشر توانسته است با بکارگیری ابزارهای نسبتا ساده و فرمولهای ریاضی٬ مسائل بسیار پیچیده ای چون نحوه پیدایش کهکشانها و شکل هندسی کائنات را مطالعه کرده و به نتیجه گیریهای منطقی و قابل درکی دست پیدا کند. اما برای من جالب بود که سخنران جواب یکسری سوالها را به کل نداشت. سوالهایی مانند اینکه فضای خالی و یا قدرت جاذبه چگونه ایجاد شده اند؟ و یا اینکه چگونه است که در میان این همه پدیده هایی که تابع قوانین طبیعی هستند٬ در کره زمین موجوداتی بوجود آمده اند که دارای شعور٬ آگاهی و قدرت تصمیم گیری هستند؟ و یا اینکه آیا در کهکشانها انسان به مشاهداتی دست یافته است که دال بر هدفمند بودن مجموعه و یا درجه ای از شعور و آگاهی باشد؟

 در یک کلام علم هنوز در جایی نیست که بتواند در مورد وجود و یا رد خدا اظهارنظر کند و از طرف دیگر بحث محوری مذاهب همین مسئله وجود خدا و ویژگیهای اوست. پس قائدتا نباید بین آنها مشکلی وجود داشته باشد٬ چراکه علم می گوید نمی دانم و مذهب می گوید هست. اما کار وقتی پیچیده می شود که مثلا گروهی می گویند ما نظریه تکامل را نمی پذیریم چون با تعالیم دینی ما تفاوت دارد و علم می گوید غیرممکن است که مثلا انسان در شش هزار سال پیش آنهم با آن کیفیت خلق شده باشد٬ چون براساس شواهد علمی و تاریخی انسان خیلی پیشتر نیز وجود داشته و یا اینکه انسانها برای یادگیری حرف زدن و نوشتن  یک سیر تاریخی طولانی را طی کرده اند و آنچنان نیست که یک شبه توانسته باشند٬ حرف بزنند٬ بنویسند و غیره. دین می گوید براساس همان آمار و احتمالاتی که از آن حرف می زنید٬ غیر ممکن است که همه چیز تصادفی بوجود آمده باشد و علم می گوید چگونه نوح توانسته است در آنزمان کشتی بسازد که میلیونها موجود در آن جا بگیرند؟ و یا اینکه چگونه است که چنین طوفان بزرگی هیچ ردی را از خود به جا نگذاشته است٬ در حالیکه اثر کوچکترین تغییرات در وضعیت قاره ها و دریا ها را الان بشر می تواند ببیند و مطالعه کند؟ در یک کلام مسئله اصلی یعنی شناخت خدا هم در علم و هم در دین به بوته فراموشی سپرده شده است و تنها دعوا بر سر جزئیاتی است که می شود با یک نگاه بدون تعصب پی به حقایق آن برد. به نظر من باید هم به دین و هم به علم به طور اصولی و از منظر تاریخی نگاه کرد و این دو بجای نفی یکدیگر باید بیایند و از یکدیگر بیاموزند. شما چه فکر می کنید؟        

نوشته شده توسط پیام در 15:21 |  لینک ثابت   • 

بیست و ششم خرداد 1386

تصویر بزرگ

همیشه وقتی با دوستان به کوه می رفتیم و به آدمها٬ خانه ها و خیابانها از اون بالا نگاه می کردیم٬ این فکر به ذهنم می آمد که وقتی از بالا به قضایا نگاه می کنیم چقدر همه چیز کوچک به نظر می رسد. جزئیات کوچک از نظر حذف شده و تصویر جدیدی خلق می شود. اینجا را کلیک کنید تا دقیقا جایی را که من و دوستانم آنجا می نشستیم و خیابانها و خانه های شهرمان را نگاه می کردیم٬ ببینید. همین تجربه ساده بعدها برای من تبدیل به یکنوع نظام فکری شد٬ طوریکه همیشه در مواجهه با مسائل مختلف به خودم می گفتم که از بالا به قضایا نگاه کن و سعی کن تصویر بزرگ را ببینی. مثلا دربرخورد با بیماران سعی می کردم اول همه جزییات را نگاه کنم٬ بعد آنها را در ذهنم طبقه بندی می کردم و سپس مجددا همه طبقات را کنار هم می چیدم و آنوقت اینبار به جای نگاه کردن به جزییات٬ سعی می کردم فقط کلیات را درنظر  بگیرم. دقیقا مانند اینکه اول خانه ها را نگاه کنیم٬ بعد آنها را برحسب محله ها طبقه بندی کنیم و سپس همه محله های یک شهر را در یک تصویر بزرگ جا دهیم. آنوقت با مطالعه تصویر بزرگ خیلی ساده تر می توانیم  روی  مسائل مطرح فکر کنیم٬ مثلا اینکه چرا بعضی محلات شهر فقیر تر هستند؟   

نوشته شده توسط پیام در 14:40 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم اردیبهشت 1386

حکمت تقارن

شاید باور نکنید ولی همین بحث تقارن مدت زمان بسیار زیادیه که ذهن منو به خودش مشِغول کرده و هرازگاهی بهش فکر می کنم. الانم دیگه شبیه یک سرگزمی شده و هر دفعه که بهش فکر می کنم متوجه نکات تازه ای می شم. به نظر من حکمت تقارن در حفظ تعادله٬ واضحتر بگم اگه ما چپ و راستمون شبیه هم نبود خیلی سخت بود که تعادل خودمونو حفظ کنیم. یا مثلا پرنده ها چطور می توانستند توی هوا پرواز کنند اگه شکل و اندازه بالهاشون با هم تفاوت داشت. حتی در مورد چشم و گوش هم اگه غیر متقارن بودند تصاویر و اصوات حاصل از دو گوش و یا دو چشم نمی توانستند روی هم منطبق بشوند و موجودات دچار سرگیجه می شدند. اصولا حتی غیر از تعادل حرکتی وجود تقارن می تواند جنبه عملکردی هم داشته باشد. مثلا وقتی یک عضوی از بدن هورمونی ترشح می کند٬ در جای دیگری از بدن عضو دیگری مانع از این می شود که آن هورمون زیاده از حد ترشح شده و تعادل و حیات به خطر بیافتد. جالبه که حتی در جامعه نیز این تقارن را میشه دید. مثلا در نظامهای کارآمد علیرغم تنوع بسیار زیاد٬ مجموعه احزاب و یا سازمانها در مقابل هم آرایش گرفته و در نهایت در حول دو گرایش عمده هم وزن سازمان می یابند که بصورت دوره ای عهده دار امور شده و نمی گذارند جامعه از هم بپاشد و یا تعادلش به هم بخورد. حالا ما یه بار خواستیم حرف از جامعه و این جور چیزها نزنیم٬ مگه میشه 
نوشته شده توسط پیام در 21:39 |  لینک ثابت   • 

بیست و یکم اردیبهشت 1386

تقارن ظاهری

امروز می خواهم درمورد تقارن صحبت کنم٬ چیزی غیر از جامعه و این جور مباحث. بالاخره در هر کاری تنوع لازم است. آیا تا به حال به این موضوع فکر کردین که چرا همه ما دارای دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا هستیم که قرینه و بسیار شبیه هم می باشند. چی میشد اگه ما مثلا فقط یک چشم غیر متقارن داشتیم. می دونم فکرشم خنده داره اما آیا واقعا می شد که اون جوری بشه و یا اینکه باید اینجوری باشه؟ بعضی ممکنه بگن زیبایی و تقارن با هم هستند٬ اما سئوال من اینه چرا؟ و آیا بحث فقط زیبایی مطرحه یا اینکه حکمتی در کاره؟
نوشته شده توسط پیام در 13:4 |  لینک ثابت   •