عجیب ولی تا حدودی واقعی

کوچکترین پل بین المللی دنیا -جزیره سمت چپ متعلق به کانادا و جزیره سمت راست متعلق به آمریکا می باشد.

انسان می تواند هر آنچه را که دلش می خواهد بگوید٬ بدون اینکه نگران رنجش دیگران باشد٬ اگر بتواند نظراتش را به شکلی مثبت بیان کند. 

سخاوت و بلندی همت (بدون شرح)

دیدار یک دوست قدیمی (از نوع ایرانی) پس از یازده سال در دیار غربت

حدود یک سال و نیم پیش یکی از همکلاسی های قدیمی به من ایمیل زد و گفت می خواهد برای یک دوره مطالعاتی کوتاه مدت بیاید آمریکا. کلی خوشحال شدم بهش تبریک گفتم و اطلاعاتی را که در زمینه هزینه های زندگی و رزرو محلهای اقامت خواسته بود برایش تهیه کرده و فرستادم. یک سال از ایشان خبری نشد٬ نه از بابت ارسال اطلاعات تشکری شد و نه از حال روز من به عنوان یک دوست قدیمی چیزی پرسیده شد. چند ماه پیش مجددا ایمیلی رسید که من کارم یه خورده عقب افتاده بود ولی آخر سپتامبر دارم می آیم. ممکنه در زمینه مسکن به من کمک کنید و بدنبال من به فرودگاه بیایید. منهم جواب دادم چشم به فرودگاه می آیم (فاصله فرودگاه تا منزل ما ۱۰۰ کیلومتر است) و برایتان هم جا رزرو می کنم. البته اینبار تلفن تماس هم دادم و ایشان دو سه بار با من تماس گرفت (هنوز هم هیچ احوالی از من پرسیده نشد  و هر بار صحبت ما فقط حول محور کارهای ایشان بود). سرتان را درد نیاورم آخر سر ایشان به من گفتند که قرار است به منزل یک دوست بروند و در نتیجه قضیه رزرو جا منتفی شد٬ اما از من خواستند که به دنبالشان به فرودگاه بروم و او را به محل اقامتشان ببرم. آخرین بار ۲ روز پیش از سفربود که ما با هم تماس داشتیم و قرار کارها گذاشته شد. روز موعود نیز من یک ساعت پیش از رسیدن پرواز ایشان در فرودگاه بودم. هواپیما ۴۰ دقیقه دیر رسید و دو ساعت نیز گذشته بود که من متوجه آقایی شدم که تکه کاغذ بزرگی در دست داشت و روی آن با فارسی چیزی نوشته بود٬ جلوتر رفتم دیدم که اسم دوست بنده را نوشته است. خیلی یکه خوردم این آقا ایرانی بود و می گفت دوست شما دو روز پیش با من هماهنگ کرده اند که بیایم دنبالشان. با ناباوری منتظر شدم که ببینم بالاخره چه می شود. آخر سر پس از سه ساعت و نیم انتظار ایشان رسیدند٬ همین که ما با او سلام و علیک کردیم سر و کله یک نفر دیگر نیز پیدا شد که او هم دنبال دوست ما آمده بود. دوست و همکلاسی قدیمی نیز از هر دوی ما پوزش خواست و با آقای جدید الورود تشریف بردند. من هم خنده ام گرفته بود و هم کمی عصبی بودم. ولی از همه بیشتر دلم به حال اون آقایی سوخت که تکه کاغذی را که سه ساعت بالای سرش نگه داشته بود٬ آخر سر با حرص مچاله کرده و در سطل آشغال انداخت. باور کنید این چیزی که گفتم نه جوک و نه طنز است بلکه عین واقعیت است.   

احمدی نژاد بسیار مشهور

دنیای ما دنیای بسیار کوچکی است و امروزه در این دنیای کوچک خبرها خیلی زود پخش می شوند. اینروزها هم احمدی نژاد باعث شده است که ما اینور این دنیای کوچک بیش از پیش مشهور شویم. اینکه٬ مردم با خنده می گویند راستی راستی شما توی مملکتتون هیچ فرد همجنسگرایی ندارید؟ و یا بعضی ها احمدی نژاد را فردی ساده اما در عین حال خطرناک می پندارند صحبتهای رایجی شده است. اما چیزی که درمجموع برای من جالب بوده است اینه که بیشتر افرادی که من دیده ام از اینکه او مورد توهین آنهم در یک جلسه دانشگاهی قرار گرفته است ناراحت هستند. البته بعضی ها می گویند تقصیر خودش بود. اما درنهایت من کسی را ندیدم که این نوع معارفه توسط یک میزبان تحصیلکرده را تایید کند. همین مسئله باعث شده است که بتوان در نگاه افراد٬ حتی آنهایی که از احمدی نزاد بسیار بیزار هستند٬ یک حالت دلسوزی را ولو برای یک لحظه کوتاه مشاهده کرد. کاش ما آدمها می دانستیم چه چقدر به همدیگر مرتبط هستیم و بخاطر همین مسئله بطور فطری مایل نیستیم یکدیگر را شکسته و رنجور ببینیم. من فکر نمی کنم  کسی چنانچه همین یک نکته را خوب درک کرده باشد دیگر  به هیچ قیمتی حاضر باشد که در جایگاه ظالم و یا فردی خطاکار قرار گیرد.