از فرط دلتنگی

مدتها است که از آخرین پستم می گذرد و در این مدت تغییرات بسیار زیادی اتفاق افتاده است. احساس می کنم حسابی جا مانده ام. البته دوباره حس غریب میل به نوشتن در من زنده شده است که آنرا به فال نیک می گیرم و امیدوارم منجر به ارتباطات خوب و سودمندی شود. شرایط فعلی ایران خیلی من را نگران کرده است. به همین خاطر هم دوست دارم بیشتر در این زمینه مطلب بنویسم. باشد که بلکه گامی هر چند کوچک در جهت آینده ای بهتر بتوانیم برداریم. چیزی که بیشتر از همه این روزها من را ناراحت می کند بی اخلاقی در جامعه است. آنهم از طرف کسانی که دارای مقام و مسئولیت هستند و قاعدتا باید حافظ جان و مال مردم باشند. بعضی روزها ناخودآگاه شرایط کشور خودمان را با شرایط دنیا مقایسه می کنم و اینکه جقدر مسئولین با جسارت به مردم دروغ می گویند و آنقدر هم ذهنشان بسته است که در دنیای خود شاید اسم این کارها را زرنگی بگذارند و به ریش آدمهای ساده لوحی که دروغ نمی گویند و مدام مسیرهای سخت را برای خود انتخاب می کنند می خندند. دیگر نمی دانند که در پس امروز فردایی هست که باید آنان که میانبر می زنند پاسخگوی کارهایشان باشند. مورد زنده اش هم دزدی مقالات علمی و جعل مدارک هستند که واقعا آدم نمی داند در مقابل اینهمه بی شرمی و بی اخلاقی چه بگوید. حالا که قبح دزدی، خیانت و دروغ آنهم با این وسعت از بین رفته است، چگونه می شود به افراد عادی جامعه، جوانان و فرزندانمان گفت که از این کارها بپرهیزند؟ و واقعا اگر این بحران اخلاق کنترل نشود چگونه سنگ روی سنگ بند خواهد شد؟ البته نگرانی من در اصل به خاطر اینست که می بینم این افراد در حاشیه امنیتی کامل قرار داشته و به قولی فعلا ککشان هم نمی گزد، مگرنه خوب و بد همه جا هست. به امید آینده ای بهتر.

تفاوت جوامع دموکراتیک با جوامع غیر دموکراتیک

در جامعه ای دموکراتیک مردم آزاد هستند که به کارهای که دوست دارند بپردازند، مگر اینکه آن فعالیت ضرری را متوجه سایر افراد کند. نقش حکومت هم در این جوامع اینست که با وضع و اجرای قوانین بتدریج مردم را به سمت کارهای سودمند و مفید هدایت کند. بهمین خاطر وقتی قانونی وضع و یا اجراء می شود، حکومت باید در مورد مفید و ضروری بودن این قانون کاملا پاسخگو باشد. در این جوامع بیشتر افراد خود به خود دنبال کاهایی می روند که هم منفعت فردی دارد و هم منفعت اجتماعی. اما در یک جامعه غیر دموکراتیک، حکومت نماینده همه مردم نیست و صرفا برگرفته از خواست گروههای خاصی است. مردم نیز بالطبع باید همیشه مواظب باشند که منافع گروه حاکم را مورد تعرض قرار ندهند، حتی اگر کارهای آنها مضر و یا خلاف باشد. به نوعی گروه حاکم در این جوامع مصونیت ویژه پیدا می کنند. قانون در چنین شرایطی نمی تواند برآیند خواست همه مردم باشد و حتی در اجرا نیز همه مردم در برابرش یکسان نخواهند بود. در نتیجه جامعه در چنین شرایطی مردم را وادار می سازد که صرفا به فکر امنیت و رفاه خود و نزدیکانشان باشند و کاری به اشکالات دیگر نداشته باشند. پر واضح است که چنین جامعه ای نخواهد توانست رشد مطلوب داشته باشد و مردم و حتی گروه حاکم نیز با مشکلات جدی روبرو می شوند. جالب است که معمولا گروه حاکم پس از مواجهه با خطرات ناشی از این نوع عملکرد، بقای خود را در تکیه بیشتر بر روشهای غیر دموکراتیک یافته و این خود آغاز یک سیکل معیوبی است که نتیجه آن به نفع هیچکس نخواهد بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آیا ایران دچار بحران اخلاقی است؟

امروز مقاله ای را می خواندم که در آن نویسنده از وجود بحران اخلاقی در ایران سخن می گفت. اینکه چرا علیرغم توصیه های اکید مذهبی و اخلاقی باز اینقدر مسائلی چون دروغ، ریاکاری، تقلب و غیره زیاد است. البته خوب اینکه واقعا چقدر این مسائل را در جامعه طبیعی بدانیم و اینکه در چه هنگامی می توانیم آن را بحران بخوانیم خود جای بحث کارشناسی دارد. مثلا اینکه در آمریکا یک فرماندار می خواهد برای انتصاب یک سناتور پول و امتیاز بگیرد و به هیچ عنوان هم پس از رسوایی حاضر نیست از مقامش کناره گیری کند. یا اینکه در ایران مسئولی با مدرک جعلی پست و مقام گرفته است. حالا تکلیف چیست؟ آیا این دو موضوع مشکلات اخلاقی هستند که در هر جامعه ای وجود دارند. خب اگر چنین است چرا اندیشمندان ایرانی از موارد ایرانی این مشکلات به عنوان بحران یاد می کنند. به نظر من باید مشکلات اخلاقی را به سطوح فردی و اجتماعی تقسیم کرد. مثلا در هر جامعه ای افراد ناجوری وجود دارند که ممکن است کارهای غیر اخلاقی انجام دهند.  ولی اگر در جامعه با این موارد از لحاظ تئوریک و عملی برخورد جدی نشود آنوقت است که این قبیل رفتارها مرتبا رو به فزونی بافته و به تعبیری جامعه دچار بحرانهای اخلاقی می شود. نمونه های آنهم وقتی است که مسئولین، روحانیون و غیره علیرغم رسوایی های اخلاقی شان از برخوردهای قانونی مصون بوده و به کارهای غیر اخلاقی خود ادامه بدهند.  

چه بود؟ چه شد؟ چه باید کرد؟ به بهانه سالگرد تغییر نوع حکومت در ایران

در مورد اینکه چرا انقلاب و حوادث پس از آن اتفاق افتاد حرف و حدیث زیاد است. بهرحال نظام سابق ایراداتی داشت که منجر به اعتراضات گسترده مردمی و در نهایت سقوطش شد. اما آیا واقعا در عمل آن چیزی شد که مردم دنبالش بودند. یادم است یکی از ابتکارات رهبران انقلاب در روزهای آخر آن بود که به مردم گفتند به سربازان و ماموران ضد شورش گل بدهید و از آنها بخواهید که برادر کشی نکنند. نتیجه آنهم این بود که بسیاری از سربازان و افسران به صفوف مردم پیوستند. ولی من واقعا نمی دانم چرا به محض به قدرت رسیدن، همین رهبران فرمان اعدامهای گسترده بسیاری از همین افراد را صادر کردند. مگر نمی شد که با تکیه به همین روشهای انسانی و متعالی قلوب انسانها را فتح کرد و بجای کشت و کشتار به آینده ای زیبا اندیشید و همه را در این میدان مقدس راه داد. جدا چرا انسانها وقتی به قدرت می رسند تا این حد رفتارهایشان تغییر می کند؟ اگر از یک بچه کوچک بپرسید که وقتی کسی ناراحت است چه باید کرد؟ فورا می گوید باید خوشحالش کرد. مگر می شود کسی که ناراضی است را با خشونت، سرکوب، قلع و قمع و سیاست خفه شو "راضی" کرد. این مانند کسی است که مرض را با کشتن مریض درمان می کند. پس چرا رهبران ما وقتی به قدرت رسیدند تصمیماتشان از یک بچه کوچک نیز کودکانه تر بود. بهرحال ما در مملکت خود کرد و ترک و لر و فارس و عرب داریم که علایق و خواستهایشان با هم تفاوت دارد. افراد مسلمان و بهایی و مسیحی و زرتشتی داریم که به طرق متفاوتی در زندگی شخصی خود به آرامش و نشاط رسید ه اند. زن و مرد و کودک و پیر و جوان داریم که دنیاها و توانایی هایشان متفاوت است. آیا نمی شود در جایگاه رهبری جامعه همه این توانایی ها را به کار گرفت و در ضمن همه را خوشحال کرد. به نظر من انجام این کار نه تنها شدنی است بلکه به مراتب هم راحت تر و هم کم هزینه تر از سیاستهای قلدر مآبانه نیز می باشد. فقط یک شرط دارد و آنهم اینکه با خود عهد کنیم که به حل مشکلات یکدیگر متعهد باشیم. نباید من نوعی بگویم چون مرد هستم به من ربطی ندارند که زنها از کم بودن حقوقشان ناراضی هستند. ما باید اصل را بر این بگذاریم که حرفهای یکدیگر را بشنویم و در آخر نیز بپذیریم که دیگران خواسته های دیگری داشته باشند. حالا هر کسی هر آینده ای را که می خواهد در ذهن خود متصور بکند، مهم آنست که در آخر به همدیگر گل بدهیم نه گلوله و نه کشیده.  همدیگر را خوشحال بکنیم نه ناراحت. 

ماجرای مرغ و تخم مرغ

چند وقت پیش در یک مهمانی بودم که در آن تعداد زیادی از پزشکان ایرانی گرد هم آمده بودند. با هر کسی که صحبت می کردم دست کم تخصص و یا فوق تخصصی داشت. با خودم فکر می کردم که اگر در تهران می خواستی یک همچنین جمعی را دور هم بیاری مسلما امکان پذیر نبود. پس چرا ممللکت ما نتوانسته شرایطی فراهم کند که این آدمها مهاجرت نکنند؟ بعضی ها می گویند بخاطر اینست که در کشورهای پیشرفته تر رفاه زندگی بیشتر است ولی  من خودم دوستان هندی زیادی داشته ام که اکثر آنها نیز سطح زندگی پایینتر مملکت خود را به رفاه نسبی ترجیح داده و پس از اتمام تحصیلاتشان به مملکت خود برگشته اند. من فکر می کنم آدمها اگر احساس کنند در مملکتشان سیستم مناسبی وجود دارد که حرکتش رو به جلو و در خدمت مردم است، سختی های کشورشان را به رفاه نسبی غربت ترجیح داده و چه بسا که بخواهند مسبب کوچکی شوند برای رفاه مردم کشور خودشان. اینهم یک مطلب همینجوری از سر دلتنگی. 

سیستمی که قادر به حل مشکلاتش نیست: به بهانه رسوایی اخلاقی اخیر در دانشگاه زنجان

در طی چند سال گذشته رسوایی های اخلاقی بزرگی در آمریکا اتفاق افتاده است که مانند موضوع دانشگاه زنجان دل هر آدم منصفی را بدرد می آورد. بعنوان مثال می توان به نمونه هایی از قبیل دزدی مشاور رئیس جمهور از فروشگاه و یا روابط غیرقابل قبول نمایندگان منتخب مردم با افراد زیر سن ۱۸ سال و یا فاحشه ها اشاره کرد. این مسائل همواره افکار عمومی جامعه را برای مدتی به خود مشغول می کند و بحثهای ریادی را بر می انگیزد. پس با یک نگاه واقع بینانه می شود گفت که بالاخره در هر رده ای آدمهای ناباب و فاسد هستند و این مسئله فقط مخصوص ایران نمی باشد. اما مقایسه اتفاقاتی که پس از افشای این فسادها در ممالک مختلف اتفاق می افتد جای تقد و بررسی دارد. مثلا در آمریکا همواره پس از افشای چنین رسوایی هایی در کمترین زمان ممکن - بعضا" در عرض کمتر از یکروز- مقامات رسمی نسبت به حقیقت و یا کذب بودن خبر اطلاع رسانی دقیق می کنند و راه را بر شایعات می بنندند. در قدم بعدی نیز عالیترین مقامات فورا در مصاحبه های رسمی از وقوع رسوایی اظهار تاسف کرده، مجرمین را از سمت خود برکنار نموده و به سیستم قضایی معرفی می کنند. سیستم قضایی نیز با حضور هیئت منصفه با مجرمین برخورد قانونی می کند. طوریکه در آخر آحاد جامعه نتیجه بدست آمده را عادلانه ارزیابی می کنند. البته بحثها درزمینه چگونگی پیشگیری از موارد مشابه تا مدتی ادامه پیدا کرده و در نتیجه یکسری قوانین جدیدی نیز به تصویب می رسند. موضوعی را هم که نباید فرموش کرد اینکه قربانیان این حوادث و افشاگران شدیدا مورد حمایت و همدردی قرار می گیرند. اما متاسفانه در کشور ما اولا تا مدتها و گاه برای همیشه حقیقت در هاله ای از ابهام باقی می ماند. اکثرا مجرمین در نهایت هزینه های ناچیزی را  برای اعمال مجرمانه خود می پردازند. قربانیان و افشاکنندگان به شدن تحت آزار و آسیب قرار می گیرند و رسانه های عمومی نیز جرات نقد و بررسی و ریشه یابی جدی مشکلات را ندارند. اینجاست که می شود گفت که سیستم توانایی حل مشکلات خود را نداشته و حتی به نوعی باعث ایجاد زمینه های رشد فساد می شود. به قولی "وای به روزی که بگندد نمک". به امید تجدید نظر در این اصول اولیه و حرکت به سوی یک جامعه سالمتر.  

تعصب خوب است یا بد است؟

همیشه یادمه برایم سوال بود که آیا تعصب خوب است یا بد. بعضی ها می گفتند کمش ضروریه ولی زیادش خیلی مضره. یکسری هم که معتقد بودند که کم و یا زیادش فرقی نداره. تعصب چشم آدم را بر روی واقعیت ها می بنده. چند وقت پیش دوستی تعریف می کرد که در دوبی کار می کرده و یک روز پس از اینکه به او پیشنهاد شغلی می شود و قرارداد را هم امضاء می کند صاحبکار از او می پرسد: می دانم که شما متولد انگلستان هستید و مدارک دانشگاهی آنجا را دارید ولی قیافه شما به اروپایی نمی خوره. دوست ما هم میگه آخه من پدر و مادرم متولد ایران هستند و همین مسئله باعث میشه که صاحبکار از پیشنهاد اولیه اش برگرده. چون آن حقوق مال انگلیسیها بوده و برای دوست ایرانی ما حقوقی را پیشنهاد میکنند که یک چهارم مبلغ مورد توافق قبلی بوده. این داستان خیلی من را به فکر برد و در همین حال و احوال بود که عکسهایی را دیدم مربوط به اعتراض ایرانیان به قراردادن نام خلیج عربی در کنار خلیج فارس در نقشه های اینترنتی. عکسها قیافه های خشمگین ملت ایران را نشان می داد که بر روی پلاکاردهایشان چیزهای نوشته بودند مانند: "اینجا خلیج پارس است شما آیا می توانید آنرا تلفظ کنید؟" و یا اینکه "کشورهای قراردادی حق ندارند برای ما تعیین تکلیف کنند". جدا چطور می شود ما آدمها دست از این تعصبات برداریم و با هم دوست باشیم و انرژیمان را صرف کارهای مهمتری کنیم؟ 

مسیحیت در جهان غرب و نگرش به اسلام- چه باید کرد؟

                                              امروز پستی را از دوستانی دریافت کردم که می خواهند در اعتراض به فیلم فتنه نوشته هایی را تحت عنوان "نامه ای به مسیح" گردآوری کرده و در آن به صورت محترمانه نسبت به توهین به قرآن و حضرت محمد نزد مسیح گلایه کرده و بدینوسیله اعتراض خود را به گوش مسیحیان برسانند. این پیشنهاد دارای نکات قابل تاملی است. اینکه ما می خواهیم بگوییم که اسلام به حضرت مسیح احترام می گذارد و اینکه ابراز داریم که مخالف توهین هستیم٬ بسیار ارزشمند هستند. البته در مقابل مسائلی نیز هستند که بهتر است نسبت به آنها مخصوصا وقتی که می خواهیم به حوزه های دینی وارد شویم آگاهی داشته باشیم تا بتوانیم تصمیمات درست و موثری اتخاذ نمائیم. یکی از این موارد مهم درک چگونگی اعتقاد مسیحیان به خدا٬ مسیح و اسلام است. نکته اینجاست که باور مسیحیان نسبت به حضرت مسیح به عنوان پیامبرشان کمی با باور رایج مسلمانان٬ متفاوت می باشد. مثلا  مسیحیان به مسیح نه به چشم یک پیامبر مبعوث شده از جانب خدا بلکه به عنوان فرزند خدا و یا به عبارتی خود خدا می نگرند. به عقیده بیشتر مسیحیان حضرت آدم پس از اجرا نکردن فرمان خدا از بهشت رانده شد و به خاطر همین گناه و گناههای بعدی به رنجهای بسیاری گرفتار آمد که قرنها ادامه یافت٬ تا اینکه خدا تصمیم گرفت که به صورتی نیمی انسان و نیمی خدا به زمین آید. آدمیان را آموزش دهد و الگویی از یک انسان معصوم و مطیع پروردگار را به آدمیان ارائه کند. به عقیده بیشتر مسیحیان٬ مسیح به علت جنبه الوهیتش از نقشه دشمنان برای مصلوب کردنش آگاه بود و می توانست براحتی از آن اجتناب کند٬ با اینحال درد و عذاب صلیب را پذیرفت تا فرمان خدا را انجام داده باشد. بنابراین عقیده٬ پس از مصلوب شدن مسیح٬ خداوند گناه تمام آدمیانی را که به مسیح مومن هستند٬ بخشید٬ چرا که آنها فرمان خدا را حتی اگر مستلزم تحمل بالاترین رنج و عذابها باشد٬ می پذیرند. البته این تفکر گرچه از زیر بناهای فکری مسیحیت است٬ اما این بدان معنی نیست که همه کسانی که ما آنها را به عنوان مسیحی می شناسیم به این باورها٬ آنهم با این کیفیت اعتقاد داشته باشند. اتفاقا پس از جنگهای خونین بسیاری در دوران رنسانس افراد زیادی به مخالفت با این اصول پرداختند. در نهایت هم این شد که بگذاریم هر کس هر جوری دلش می خواهد فکر کند و جامعه ای بسازیم که افراد در منزل اعتقادات خود را داشته باشند و در جامعه براساس یافته ها و قوانین علمی با هم زندگی کنند.

حال سوال اینجاست که مسیحیان چه نوع نگاهی به مسلمانان دارند؟ اولا٬ مشکل بتوان یک نظر کلی در مورد همه مسیحیان داد٬ با اینحال آنهایی که مذهبی تر هستند٬ آن قسمت از اسلام را که قائل به نبوت مسیح و تولد او از یک مادر باکره هست را مطابق با اعتقادات خویش می دانند. اما قسمتهای از اسلام را که به مسیح به چشم یک پیامبر- و نه فرزند و یا خود خدا- نگاه می کند را با باور های خود مغایر می دانند. آنها همچنین این نظر را که کس دیگری به جای مسیح به صلیب کشیده شده است را در تضاد با اصول اولیه دینشان می بینند. البته این را هم گفته باشم که در داخل دین مسیحیت مانند سایر ادیان آنقدر گروههای زیاد با عقاید متفاوت وجود دارند که در نهایت مردم یاد گرفته اند که نسبت به عقاید مخالف بردبار بوده و حتی به آنها احترام نیز بگذارند. گروههای هم هستند که کلا به خدا و یا دین خاصی معتقد نیستند و از نظر آنها نیز فرقی نمی کند که که چه کسی به چه چیزی معتقد است. آنها معتقدند که در نهایت آدمها را باید به خاطر انسان بودن به رسمیت شناخت و حقوق انسانی آنها را نیز محترم دانست. با این توصیفها نتیجه گیری من اینست که کسانی که فیلم فتنه و یا امثال آنها را می سازند را نباید از دریچه باورهای دینیشان دید. آنها خیلی هایشان اتفاقا اصلا مذهبی نیز نیستند و نباید اینطور فکر کنیم که تولید کننده فیلم٬ کاریکاتور٬ کتاب و یا هر چیز دیگری بازگو کننده باور مسیحیان جامعه است. البته از این نکته هم نباید غافل شد که اکنون بیشتر مردم جوامع غربی معتقدند که "افراطی های مسلمان"- نه همه مسلمانان- از همه غیر مسلمانان متنفر هستند و می خواهند همه را از دم تیغ بگذرانند. اینهم به خاطر اخبار و حوادث ناگواری است که متاسفانه هر روز نیز بسیاری از آنها را می شویم.

حال چه باید کرد؟ به عقیده بنده نفس نوشتن نامه بسیار خوب است به خصوص اینکه صحبت اصلی  آن پذیرش همه انسانها و  ضرورت احترام و درک متقابل می باشد. خیلی خوب است یادآور شویم که ما به مسیح احترام می گذاریم و مسیحیان و کلا افراد غیر هم کیش خود را نیز دوست داریم و به آنها احترام می گذاریم. همچنین بهتر است در آن جنایاتی که امروزه به نام دین و قرآن انجام می گیرد را  محکوم کنیم٬ نسبت به مرتکبین آن ابرتز انزجار نموده و با قربانیان همدردی کنیم. بهتر است بگوییم که ما از آنهایی نیستیم که غیر هم کیش را نامحترم و ناپاک می دانند. ما قدر خدمات علمی دانشمندان را که امروزه در پرتو آن زندگی می کنیم می دانیم و نسبت به دانشمندان - چه غربی و چه شرقی آن- قدردان و سپاسگذار هستیم. در کنار این نکات نیز می توانیم آیات بیشمار و مثالهای زیادی را از رحمت و عظمت قرآن بیاوریم و یادآور شویم که ربط قسمتهایی خاص از قرآن و استنباط از آنها برای جنگ و آدم کشی-بدون درنظر گرفتن شرایط زمانی٬ مکانی و تاریخی آنها- غلط است. حال می خواهد اینکار توسط القاعده و طالبان انجام گیرد و یا توسط سازنده فیلم فتنه. باید تاکید کنیم که هر دو کار غلط هستند. پیشنهاد منهم برای عنوان این کار" نامه ای به بشریت" یا "نامه ای برای دوستی" و  یا "نامه ای برای دوستان غیر مسلمان" درمحکومیت توهین به قرآن می باشد. تا این نامه ها شامل همه افراد گردند و پیامشان هم پیامی باشد برای ایجاد دوستی٬ انسانیت و محبت در میان ابناء بشر.

 
 
   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  

نگاه عیب پوش و نقش پاداش و تنبیه

 به عقیده من هر انسانی نقاط ضعف و قوت خود را دارد و نقاط ضعف هنگامی می تواند به نقاط قوت تبدیل شوند، که نگاه ما به خوبیها باشد، نه بدیها. بهتر است بجای ریز شدن در نواقص و کاستی ها که حاصلی جز ناراحتی و استرس ندارند، سعی کنیم نگاه عیب پوشی داشته و بیشتر محاسن و خوبیهای خود و دیگران را ببینیم. من فکر نمیکنم کسی اصولا علاقه ای به بد بودن داشته باشد. کارهای بد حاصل اشتباه است و اشتباه محصول ندانستن. یادم می آید یکی از دوستانم می گفت: راز اینکه بعضی مربیان می توانند به دولفین ها بیاموزند که از آب به ارتفاع چندین متر بیرون پریده و از داخل یک حلقه نه چندان بزرگ عبور کنند در تشویق و پاداش نهفته است. در توضیح هم می گفت که این مربیان اول این حلقه ها را داخل آب می گذارند و هر بار که دولفین ها از داخل آن عبور می کنند به آنها غذا می دهند. به همین دلیل کم کم دولفینها می آموزند که برای گرفتن غذا باید از این حلقه ها عبور کنند و در این مرحله است که مربیان به تدریج حلقه ها را از آب خارج و در ارتفاعات بالاتری می گذارند. حال تصور کنید اگر مربی به جای اینکار به ازای هر بار عدم عبور دولفین از حلقه او را تنبیه می کرد، نتیجه چه می شد. می گویند فردی برای آنکه به سگش بیاموزد که در داخل منزل خرابکاری نکند اورا پس از هر خرابکاری به شدت کتک می زد و بعد به حیات خلوت می آنداخت. پس از مدتی سگ بجای آنکه بیاموزد که در منزل خرابکاری نکند٬ یادگرفت که پس از خرابکاری در منزل بهتر است خودش بیاید، کتک را نوش جان کند و بلافاصله به حیات خلوت برود.

 
 
   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فیلم فتنه و حکایت تلخ خشونت

مدتی است که ماجرای یک فیلم ضد اسلامی در صدر اخبار قرار گرفته است. البته بیرون آمدن فیلمها و کتابهای ضد مذهبی در غرب چیز تازه ای نیست. چند وقت پیش فیلم "داوینچی کد" احساسات مسیحیان را برانگیخت. البته با این تفاوت که کسی خواستار توقف پخش فیلم٬ اعدام کارگردان و یا آزار تماشاچیان نشد. اعتراضات در حد بحث منطقی در برنامه های رادیویی٬ تلویزیونی و روزنامه ها بود. عده ای هم جلوی سینماها می ایستادند و به کسانی که برای تماشای فیلم آمده بودند یکسری بروشور و پمفلت می دادند و از آنها می خواستند در نظر خود برای دیدن فیلم تجدید نظر کنند. دست برقضا فیلم و کتاب چاپ شده آن هم٬ رکورد بسیاری از فیلمها و کتابهای پرفروش را شکست. اما با تمام این حرفها هنوز مردم بحثها و اعتقادات مذهبی خود را دارند و نمایش و اکران این فیلمها صرفا باعث یکسری بحثهای شد که در نهایت هم به رشد بینش و خرد جامعه کمک کرد. فراموش نکنیم که فقط اعمال و رفتار درست نیستند که آموزنده هستند. مانند لقمان که می گفت: من ادب را از بی ادبان آموختم. اما برگردیم به موضوع اصلی. پاپ یک حرفی می زند که بسیاری خلاف آن نظر را دارند و یا کاریکاتوری چاپ می شود که به پیامبر اسلام به عقیده بسیاری توهین کرده است. آنوقت است که دنیا به هم می ریزد. مردم به خیابانها می ریزند. پرچمها را آتش می زنند. سنگ پرتاب می کنند و نویسندگان را تهدید می کنند. هدف همه این کارها هم اینست که به چهانیان بگویند که این افراد اشتباه کرده اند. اسلام دین عطوفت٬ رحمت و صلح است. آبا به نظر شما می شود با رفتار خشن ثابت کرد که ما انسانهای خشنی نیستیم؟ آیا بهتر نیست که به جای ین کارها با تحمل و مدارا حرفها و حتی توهینها را بشنویم٬ نظرات خودمان را در فضایی آرام بگویم و بعد داوری را به تاریخ و  عقل و خرد عمومی جامعه بسپاریم. به امید آنروز 

 در همین رابطه:

 مسیحیت در جهان غرب و نگرش به اسلام- چه باید کرد؟   

نقش تاریخی ادیان در پیشرفت بشر

 
 
   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مستند سازی  و اهمیت نوشتن مطالب

 همیشه وقتی با دوستان می نشستیم اکثراً از این مسئله گله می کردیم که چرا ماها کمتر کارهایمان را مکتوب می کنیم. معمولاً هم صحبت این بود که ماهازیاد به نوشتن عادت نداریم. مثلاً کارهای زیادی انجام می دهیم ولی آخرش اگه کسی بپرسه چیکار کردین چیز زیادی نداریم که بهش نشون بدیم. همیشه هم برای من این سوال بود که آخه گیر کار کجاست؟ چطور خارجی ها اینهمه وقت و انرژی را برای نوشتن کارهایشان اختصاص می دهند، ولی ما علیرغم اینهمه غرزدن باز فرداش دوباره می ریم سر همون سیستمی که بودیم. تا اینکه یکبار اوائل اومدنم به خارج، وارد یک گروه پژوهشی شدم که کارشون طراحی یک پرسشنامه تحقیقاتی بود. من چون وسط کار وارد شده بودم یکسری برگه ها را به من دادند که حاصل سه ماه فعالیت گروه بود. همون شب که مشغول مطالعه ورقه ها شدم، دیدم کارهایی که کردند دارای یکسری نقصهای اساسی است. برای من هم تعجب آور بود و هم ناراحت کننده که کارشون چرا باید یک همچین ایراداتی داشته باشه. فردای اونروز هم نظرات خودم را برای گروه گفتم. البته یک خورده هم مردد بودم چون معمولاً با سابقه ذهنی قبلی که داشتم انتظارم این بود که افراد گروه از شنیدن انتقادات من ناراحت بشوند و حتی کار به جرو بحث هم بکشه. به همین دلیل بسیار با رعایت احتیاط سعی کردم نظراتم را ابراز کنم. با کمال تعجب هم دیدم که همه تند تند دارند تمام چیزهایی را که می گم می نویسند، حتی بعضی وقتها سئوالهای بیشتری هم می کردند تا بیشتر متوجه منظورم بشوند. بعد یک مدت هم نظراتم را دیدم که در پرسشنامه اصلاح شده وارد شده و آخر سر هم به نسخه ای از پرسشنامه رسیدیم که همه با مفاد آن موافق بودیم. در اصل من فکر می کنم مشکل ما این بود که عادت به حمل دفتر یادداشت و نت برداری در حین انجام کارهایمان نداشتیم. به همین خاطر هم وقتی که باید چیزی را می نوشتیم مجبور بودیم که همش از حافظه مدد بگیریم و بهمین خاطر نوشتن تبدیل می شد به یک کار مشقت آور.  


  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin  

آیا وجود افراد پولدار در جامعه مفید است یا مضر؟  

از موقعی که من خودم را شناختم٬ همیشه صحبت این بوده که پولدارها و سرمایه دارها به یک شکلی خون مردم های فقیر را توی شیشه کرده اند و دررابطه با مشکلات جامعه مقصر هستند. البته یکزمان این مسئله خیلی حاد شده بود و آنهم سالهای اول پس از انقلاب بود. یادمه یک روز توی مدرسه ابتدائی یکی از همکلاسیها پوتین تازه قشنگی پوشیده بود. بیچاره آنروز کلی اذیت شد. بچه ها بهش می گفتند سرمایه دار خون آشام و اونهم دیگه هیچ وقت اون پوتین ها را نپوشید. گاهی وقتها هم مسئله آنقدر عریان نبود. مثلا در جمعهای دوستانه یا فامیلی وقتی حرف به یک آدم پولدار می رسید. فورا می گفتند پدرسوخته اینهمه پول را از کجا آورده. ولی خوب تو روی خودش یک جور دیگه رفتار می کردند. شاید به خاطر همینه که توی مملکت ما کسی جرات نداره درآمدهای واقعی خودش را رو کنه و همه یک جورهایی وانمود می کنند که کمتر دارند و بدتر اینکه اکثر پولدارها به این فکر هستند که پولهاشون را اونور آب هزینه و سرمایه گذاری کنند.

البته تجربه چند سال اخیر من در خارج از کشور کاملا متفاوت بوده. مردم اینجا راحت درآمدهای سالیانه خودشان را گزارش می کنند. ملیونرهای شهر شناخته شده اند و کلی هم همه بهشون احترام می گذارند. اصولا بیشتر مردم با افتخار از ثروت و دارایی های خود حرف می زنند. به عقیده من علت این تفاوت در اینست که اینجا تقریبا اکثر مردم فهمیده اند که افراد ثروتمند نه تنها عامل فقر و بدبختی نیستند٬ بلکه وجودشون برای کمتر شدن فقر و بدبختی در جامعه می تواند خیلی هم مفید باشد. چون اولا٬ این افراد سرمایه هایی دارند که می تواند باعث کارآفرینی و رونق اقتصاد شود. دوما٬ هر چقدر افراد پولدارتر باشند باید مالیات بیشتری بدهند که در نهایت سودش به همه برمی گردد و در نهایت٬ حتی اگر این افراد در قصر زندگی بکنند و دائم در سیر و سفر و خوشگذرانی باشند. بهرحال این زندگی لازمه اش اینست که افراد زیادی برای آنها کار کنند و مزد بگیرند و همین مجددا باعث رونق اقتصاد و کارآفرینی می شود.  

برنامه کوله پشتی: نمونه ای از مشکلات اخلاقی جامعه ایران در عصر حاضر

یکی دو روز است که در خبرها بحث برنامه کوله پشتی و سئوالاتی که مجری از فرمانده نیروی انتظامی کرده است به یکی از موضوعات روز تبدیل شده است. اینکه چرا مجری برنامه به فرمانده نیروی انتظامی بی ادبی کرده است؟ اینکه٬ چرا به او فرصت جواب دادن نداده است؟ و اینکه٬ چرا مجری برنامه دارای موی بلند ژل زده و صورت اصلاح کرده است؟

جدا هر چقدر من توی اعتراضات گشتم٬ نکته دیگه ای پیدا نکردم. حال برگردیم به جواب این سئوالات. اولا اینکه٬ مگر ممکن است کسی صرف پرسیدن سئوالات "چالشی" بی ادب شود؟ آیا مجری کلمه ای رکیک و یا عبارتی توهین آمیز گفته٬ و یا حتی حرکتی از سر تمسخر انجام داده است که به او می گویند بی ادب. تازه اگر هم چنین است چرا مشخصا آنرا ذکر نمی کنند که همه بفهمند؟ آیا این چنین کلی گوئی خود مصداق توهین و افترا نیست؟ دوما٬ به فرض اینکه مجری در ندادن فرصت پاسخگوئی به مهمان برنامه اشتباه کرده باشد. نباید ما مشخص کنیم که چه چیز ناگفته ای باقی مانده است. آیا فرمانده نیروی انتظامی و اینهمه ملت مدافع ایشان نمی توانند اکنون آن ناگفته ها را بگویند؟ خب الان که دوستان فرصت دارند٬ چرا به جای اینهمه بحثهای فردی و ایرادگرفتن به مجری یک کمی راجع به صحت و سقم اصل مطلب نمی نویسند. می توانیم باور کنیم که هیچ کس در رابطه با برخوردهای نامناسب  پلیس مانند فرمانده نیروی انتظامی چیزی ندیده و نشنیده است؟ یا اینکه گیردادن به مجری کار ساده تری است؟! سوما٬ حالا این فرد رفتار و موضع گیریهایش چه ربطی به سر و قیافه اش دارد؟ این موضوع متاسفانه نمونه ای از بحران اخلاقی است که جامعه ما بدان دچار شده است. این حرکات درست مانند رفتار بچه هایی است که می دانند کارشان مشکل دارد٬ ولی با بهانه جویی و گیر دادن به مسائل دیگر می خواهند صورت مسئله را جور دیگر جلوه دهند.

از همه دردآورتر اینکه روسای سازمان نیز حق را به اعتراض کنندگان داده و به مجری برای گذشتن از "خطوط قرمز" تذکر می دهند. انشاءالله نیز که قضیه با تذکر ختم به خیر شود. 

رابطه بین قانون و عرف

وقتی ما صحیت از حکومت قانون می کنیم٬ لازم است درک درستی از قوانین مدون و قوانین نانوشته (عرف) داشته باشیم. بعنوان مثال اینکه٬ اصلا عرف چیست و تکلیف کارهایی که خلاف عرف بوده ولی غیر قانونی نیستند چه می باشد؟ عرف اصولا ریشه در مذهب و سنتها دارد. مثلا در بعضی جوامع٬ کوچکترها نباید در جاییکه بزرگترها هستند پایشان را دراز کنند و یا اینکه ادیان مختلف به پیروان خود تعالیم خاصی می دهند و در جامعه از آنها انتظار می رود به آن تعالیم پایبند باشند. حال سئوال اینجاست که  وقتی صحبت از حاکمیت قانون می کنیم آیا این بدین معنی است که قوانین جایگرین عرف شوند؟ و یا اینکه عرف و قانون می توانند با هم همزیستی سازنده ای داشته باشند؟ واقعیت اینست که در کشورهای سنتی عرف بسیار پررنگ بوده و در خیلی موارد کارکرد قانونی دارند. اما نکته اینجاست که در کشورهای توسعه یافته نیز حکومت قانون به معنای نفی عرف و اخلاق نیست. واضح تر اینکه قانون ابزاری است برای تفکیک اعمال مجرمانه از اعمال غیر مجرمانه و تعیین میزان مجازات. مثلا قانون می گوید دزدی جرم است٬ تعریف دزدی اینست و مجازات آنهم به قرار زیر. این تعاریف را نیز نمایندگان مردم براساس شواهد علمی و خواست اکثریت قریب به اتفاق جامعه (بیش از ۹۰ درصد) به صورت قانون وضع می کنند. اما در همین جوامع از افراد انتظار می رود که بسیار فراتر از انتظارات قانون عمل کنند. در اصل رعایت قانون مانند گرفتن نمره ده قبولی برای آزاد بودن است و بقیه راه را عرف تعیین می کند. اگر کسی به دوستان و آشنایان خود صرفا دروغ بگوید کار غیر قانونی انجام نداده است و بنابراین پلیس نمی تواند او را حبس و یا جریمه نقدی کند. اما همزمان عرف جامعه کار او را به عنوان یک عمل اخلاقی ارزیابی نکرده و بنابراین او دچار یکسری مشکلات ارتباطی با دنیای پیرامون خود می گردد. همچنین اگر کسی در روابط جنسی خود موارین اخلاقی را رعایت نکند کار او غیر قانونی نیست ولی خلاف عرف است. حال سوال اینست که چرا قانون باید فقط به فکر تضمین حداقل استانداردها و یا به عبارتی دیگر برخورد با مشکلات بسیار شدید  باشد؟ چرا حوزه عرف نیز به قانون سپرده نمی شود؟ در جواب می توان به چند نکته اشاره نمود: 

۱- اجرای قانون به اندازه وجود قانون اهمیت دارد و قانون موقعی درست اجرا می شود که بیش از ۹۰ درصد افراد جامعه آنرا قبول داشته و در اجرای آن بکوشند. در مورد مشکلات بزرگ مانند جرم و جنایت  رسیدن به این توافق ساده است. در حالیکه درمورد کارهای غیر اخلاقی مشکل بتوان قانونی وضع کرد که مورد قبول این میزان از افراد جامعه باشد.

۲- تشخیص جرم و تعیین مجازات کار بسیار مشکل و سختی است که نیازمند وجود دادگاههای صالحه و صرف منابع بسیار ریادی می باشد. بهمین خاطر عملا امکان صرف این منابع برای بررسی و برخورد با مسایل اخلاقی که ممکن است بسیار شایع و فراوان نیز باشند وجود ندارد.

۳- در این جوامع فرض براین است که افراد اکثرا انسانهای خوب و دلسوزی به حال خود٬ متعلقین و جامعه پیرامون خویش بوده و خود می دانند که چگونه ارزشهای اخلاقی مورد قبول اجتماع را به نحو احسن ترویج کرده و از آن پاسداری کنند. دیگر نیازی به این نیست که نیروی انتظامی جامعه که وظایف بسیار مهمتری دارد در این حیطه های خصوصی -مثلا اینکه چه کسی چه می پوشد و با کی رابطه دارد- وارد شود.     

عجیب ولی واقعی !!

مدیریت و رهبری

"رهبر آنست که کارهای خوب و درستی را انجام می دهد٬ درحالیکه مدیر کسی است که کارها را به خوبی انجام می دهد"

در اصل رهبر کسی است که وضعیت موجود را آنگونه که هست نمی بیند٬ بلکه آن را طوری می بیند که باید باشد. مثلا کسی که فکر می کند برای توسعه فلان شهر لازم است فلان مکان فرهنگی در یک محل خاص و با یک خصوصیات ویژه احداث شود٬ دارای یک چشم انداز و یا می شود گفت یک رویا می باشد و جالب است که بدانیم همین امر اولین قدم برای احراز نقش رهبری است. دومین قدم اینست که فرد بتواند دیگران را متقاعد کند که وجود این مکان با این ویژگیها ضروری است. دراین مرحله فرد برای رهبر شدن کافیست که فقط بتواند یک قدم دیگر بردارد و آنهم اینست که فضایی را ایجاد کند که درآن علاقه مندان به این طرح روی چگونگی عملی کردن پروژه فکر کرده و هر یک گوشه ای از کار را بگیرند. حالا اینجا مدیر کسی است که بتواند با استفاده از منابع مالی و پرسنلی موجود٬ طرح را دقیقا مطابق نقشه طراحی شده اجراء کند. با توجه به این موارد می توان نتیجه گرفت که اولا رهبری بدون مدیریت مانند  خوابی است که هیچوقت تعبیر نمی شود و مدیریت بدون رهبری نیز مانند رها کردن تیری در تاریکی است که احتمال عدم توفیق آن در رسیدن به اهداف مورد نظر بسیار است. دوما اینکه مدیران الزاما رهبر نیستند و رهبران نیز حتما لازم نیست که در جایگاه مدیریت باشند. 

تنوع فرهنگی کارکنان در محیطهای شغلی

امروزه اکثر سازمانهای موفق وجود تنوع (Diversity) نژادی٬ فرهنگی٬ زبانی و مذهبی را عامل بسیار مهمی در بقاء و پیشرفت سازمان می دانند. طوریکه در خیلی جاها ضرورت استخدام افراد با پیشینه های فرهنگی متفاوت به صورت قانون درآمده و به عنوان مثال مدیران حق ندارند فقط یک گروه نژادی و مذهبی خاص را به خدمت بگیرند. علت این امر اینست که تحقیقات نشان داده است وجود افراد با فرهنگهای مختلف در سازمان باعث می شود که مسائل از زوایای بسیار متفاوتی مورد بررسی قرار گیرند. همین امر موجب  نوآوری و ابداعاتی می شود که درنهایت به پیشرفت سازمان می انجامد. البته این را هم بگویم که قرار گرفتن افراد با فرهنگهای مختلف در کنار هم  مشکلات خود را نیز دارد. مثلا اروپاییها و آمریکاییها عمدتا نگاه رو در رو را نشانه احترام به فرد مقابل دانسته و برعکس بسیاری از  آسیاییها عقیده دارند که باید در هنگام صحبت با یک شخص مهم سر را پایین انداخت و به صورت او نگاه نکرد. برخی افراد گیاه خوارند و برخی دیگر گوشتها و غذاهای دریایی خاصی را مصرف نمی کنند. مثالهای از این دست فراوانند و در عمل نیز ممکن است باعث ایجاد پاره ای  سوءتفامات و اختلافات گردند. به همین خاطر موسساتی به وجود آمده اند که هرازگاهی یکسری دوره های آموزشی در رابطه با نحوه رفتار در محیطهای با تنوع فرهنگی زیاد برگزار می کنند. آنها دراین کلاسها یاد می دهند که چگونه می توان تهدید ها را به فرصتهای باارزشی تبدیل نمود٬ به طوریکه نه تنها این  تفاوتها  مشکلی ایجاد نکنند بلکه حتی باعث شوند تا کارکنان اوقات بسیار سودمند و فرح بخشی را با هم گذرانده و از فرهنگهای یکدیگر نکات مثبت و مفید بیاموزند.

تبادل فرهنگی

یکی ار برکات داشتن دوستان با تجربیات و فرهنگهای مختلف آشنایی با نظراتی است که در ظاهر بسیار عجیب می نمایند٬ اما با کمی تفکر درمورد آن نظرات می بینیم که جقدر جالب و درستند. به عنوان مثال دوستی دارم که جراح بازنشته است و از هر نظر با آدمهایی که تاکنون دیده ام متفاوت می باشد. او علیرغم اینکه می توانست ثروت کلانی به هم بزند اما بیشتر عمر خود را در هندوستان و چند کشور آفریقایی به مداوای افراد بسیار فقیر پرداخته است. در حال حاضر هم یک زندگی معمولی داشته و همراه با خانمش مدام درحال انجام کارهای خیریه می باشند. یک روز با او و سایر دوستان نشسته بودیم و از هر دری سخن می راندیم که صحبت به حسادت کردن رسید. البته اینرا هم بگم که معمولا محتوای صحبتهای ما با توجه به فعالیتهای نوع دوستانه ایشان به مسائل فلسفی و اخلاقی برمی گردد. همه متفق القول بودیم که حسادت آثار بسیار بدی دارد و باعث می شود که افراد نتوانند با هم همکاری و تعامل مثبتی داشته باشند. ولی کسی نتوانست راهکار مفیدی ارائه دهد مبنی براینکه که چه باید کرد تا دچار حسد نشده و یا حداقل از گسترش آن جلوگیری کنیم. مثلا مهمترین نظرها این بود که بهتر است به هر شکل ممکن سعی کنیم حسادت دیگران را بر نیانگیزیم و یا اینکه سعی کنیم با آدمهای که نسبت به آنها حسادت داریم کمتر برخورد داشته باشیم. آخر سر نوبت به دوستمان رسید و او گفت: من معمولا اگر احساس کنم دارد به کسی حسودیم می شود فورا برایش دعا می کنم. من که بسیار تعجب کرده بودم٬ پرسیدم: توی دعاتون چی می گین. گفت: می گم خدایا از اینکه به این آدم اینهمه عنایت داشته ای سپاسگذارم. ایشان را در پناه خودت حفظ کن و به او کمک کن که به بهترین نحو از امتیازاتی که دارد استفاده کند. طوری که شما را خشنود سازد. یکی از دوستان پرسید: آخه چطوری می شه برای کسی این آرزوها را داشته باشید که ازش بدتون می آد. او هم خیلی ساده گفت: وقتی این چیزها را می گم دیگه نه تنها از او بدم نمی آد بلکه معمولا علاقه مند هم می شوم که از او چیزهای خوبی یاد بگیرم. همه برای مدتی ساکت شدند و من در حین اینکه به او نگاه می کردم٬ احساسم این بود که چهره اش چقدر دوست داشتنی تر شده است. 

ظرفیت سازی

برای همه ما پیش آمده که مثلا بگوییم فلان حرف را چرا به فلانی گفتی آخه او ظرفیت این مسئله رو نداره. جالبه که بدونین عین همین مسئله را در شرایط کاملا متفاوتی شنیده ام که تداعی کننده دقیقا همین موضوع بوده اند. ذکر چند مثال با مزه خالی از لطف نیست:

"چی؟ به مریض گفتی می تونه بشینه و پاهاشو از تخت آویزان کنه.نگفتی مریض هنوز خیلی ضعیفه و ظرفیت این کارها رو نداره!! "

"آخه این طرحهای ماساچوستی رو کی ما می تونیم تو اینجا پیاده کنیم؟!! بجای اینکه بشینین همش حرف از مدیریت استراتژیک و ارتقاء فرهنگ سازمانی بزنین.  پاشین برین روستا مچ آدمای رو که از زیر کار در میرن بگیرین!! "

"ببین پسرم تو مملکت ما کارا همش روبناییه. می آن کامپیوتر می خرن می ذارن جایی که برق و آب درست و حسابی نداره. آخه اونا می خوان کامپیوتر رو چی کارش کنن؟! "

"همه کارامون بی برنامه س اومدن هی دانشجو پزشکی گرفتن که نیازه سرانه جمعیت به پزشک رو درستش کنن. حالا رسیدیم به چایی که پزشک به اندازه کافی داریم. ولی ظرفیت اینکه اونا رو به کار بگیریم نداریم" 

"بابا آخه ما پارک می خوایم چیکار. حالا میلیارد میلیارد پول بی زبون رو دادن کوه خدا رو پارکش کردن. شبها می ری اونجا سکته می کنی اینقد تاریکه از بس هی چراغاشو می شکونن. تازه اونقدم آشغال می ریزن که هواش آدمو مریض می کنه.  آخه ما ظرفیت پارک داریم؟! "

سرتون رو درد نیارم٬ این ظرفیت بیچاره آخرش همه کاسه کوزه ها سر اون می شکنه ولی یکی نمیاد بگه خوب حالا چه طوری می تونیم ظرفیت سازی کنیم. یا لاقل قبل از هر کاری ظرفیتها رو بسنجیم و کارامون رو طوری پیش ببریم که بتدریج ظرفیتها رو هم بالا ببریم.  

 

دین و رابطه آن با تعصبات و ارزشهای غلط

من با دو گروه افراد برخورد داشته ام٬ یکی کسانیکه گناه تمام نابسامانی های اجتماعی را بر گردن دین می اندازند و دوم افرادی که معتقدند که دین (اسلام) هیچ ارتباطی با ارزشهای غلط جامعه ندارد. به نظر من هر دوی این نگرشها یک نوع افراط و تفریط است. از طرفی نمی توان منکر این شد که دین حتی با نگرش تاریخی و علمی به آن سرمنشاء پیدایش اخلاق و بدنبال آن تمدنهای بشری بوده است و نقش بسیار بارزی را در شکل گیری آنچه که الان بشر به آن رسیده است دارد. اما از طرف دیگر به به نظر من دین می تواند عامل ایجادکننده عرف و تعصبات غلط و تحجر و اینها نیز باشد. مگر نه اینست که دین توسط انسان تفسیر می شود؟ مگر نه اینست که در دورانهای قدیم به نام دین انسانها را قربانی بتهای خود می کردند؟ مگر نه اینست که در قرون وسطی به نام دین دانشمندان را در آتش می سوزاندند؟ مگر نه اینست که بنام دین عرفای بزرگی مانند منصور حلاج را به چوبه دار می بستند؟ چرا باید فکر کنیم در زمان ما این اتفاقات امکان ندارد که بیافتند. به هر حال باید قبول کنیم عرف و تعصبات غلط به یک ترتیبی در جامعه بوجود آمده اند. حالا حتی اگر دین در مقابلش فقط سکوت هم کرده باشد، به هر حال این مسئله به او ربط پیدا می کند. در کل من معتقدم ضمن ضرورت رعایت حرمت تمام ارزشها و باورهای جامعه نباید هیچگاه از نقد سازنده آنها غافل بمانیم.

باز هم مسئله ارزشها (وفاداری در روابط)

بر خلاف آنچه که توصیف می شود٬ در غرب نیز وفاداری در روابط زن و مرد بسیار مهم و مورد حساسیت همگانی است. چنانچه از عدم وفاداری به عنوان تقلب و یا دغل (cheating) یاد شده و حتی دو دوست نیز در اکثر موارد نمی خواهند در رابطه شان پای شخص دیگری درمیان باشد. اگر کسی نیز- چه مرد و چه زن-  بر خلاف این قاعده عمل کند و طرف مقابل بخواهد این رابطه را پایان دهد٬ جامعه حق مسلم را به او می دهد.  در جوامع دیگر نیز این مسئله کمابیش عمومیت دارد. چیزی که متفاوت است اول شکل برخورد با مسئله و دوم عدالت است. یعنی اینکه در برخی جوامع آنقدر این مسئله در قالب الفاظی مانند بی غیرتی٬ بی شرفی و بی ناموسی قبح زیادی پیدا می کند که از طرف مقابل می خواهند خود راسا بدون پیگیری از کانالهای حقوقی و قانونی مرتکب را به اشد مجازات برساند و گرنه شخص دچار بی آبرویی شده٬ از طرف اکثر افراد مورد تمسخر و طعنه قرار گرفته و تمام اعتبارات اجتماعی خود را از دست می دهد. از طرف دیگر در بیشتر این جوامع این مردها هستند که ممکن است بی غیرت و بی ناموس شوند و جامعه از زنان درصورت مواجه با بی وفایی مردان خود انتظار اعمال مشابهی ندارد.

قتلهای ناموسی

دیروز اتفاقی خبر قتل ناموسی دختری ۱۷ ساله به نام دعا را در کردستان عراق شنیدم. البته تفاوت این خبر با اخبار مشابه این بود که کل ماجرای ضرب و شتم شدید و در نهایت پرتاب بلوکهای سیمانی و قتل دختر بینوا توسط موبایل فیلم برداری شده بود. من فقط توانستم کمتر از یک دقیقه اول فیلم را ببیند که اصلا تماشای آنرا به شما هم توصیه نمی کنم٬ چون روحیه ام را به شدت خراب کرد. اما از طرف دیگر سئوالهای زیادی را این مسئله برای من مطرح نمود. اینکه افراد زیادی در آنجا بودند و هیچ کس هیچ کاری نکرد. نفرت انگیز تر از همه تلاش آن جمعیت برای فیلم برداری از صحنه ای چنان فجیع بود. حداقل سه یا چهار نفر با هم سر گرفتن فیلم رقابت می کردند. البته این نه اولین و نه آخرین مورد قتلهای ناموسی خواهد بود٬ ولی من برای اولین بار بود که آنرا به چشم خود می دیدم و شدیدا بعنوان یک انسان از وجود این مسئله در میان آدمیان شرمسار شدم. ماجرا چه بوده است واقعا زیاد مهم نیست هر چند که گفته می شود خانواده دختر از طائفه ایزدیان (دیانتی مرکب از آموزه های زرتشت و اسلام) بوده اند و وی به پسر مسلمانی علاقه مند شده و با او دیدار داشته است. مسئله اینست که آیا انسانها حتی درصورت ارتکاب شدیدترین جرائم باید توسط دیگران اینگونه مجازات شوند؟ من معتقدم  همه آحاد جامعه باید از این مسئله  و مسائل مشابه  شرمسار باشند٬ چه مردانی که در این ماجراها نقش مستقیم دارند و چه زنان و مردانی که خالق این ضد ارزشها و تعصبات هستند. برادر و پدری که خود را مالک خواهر و یا دختر خود می داند این باور را از کجا گرفته است. آیا اگر ما نیز برحسب تصادف شاهد ماجرایی اینچنین باشیم٬ ناجوانمردانه می ایستیم و فقط نگاه می کنیم. یا شاید بدتر ممکن است از روی سهو و یا حتی از روی تعمد برای این مسائل فلسفه بچینیم و افراد بیشتری را به این قبیل جنایات تشویق کنیم. در میان این آدمها زنان زیادی نیز هستند که با تقویت تعصبات غلط برشاخه نشسته اند و بن می برند.

 به امید ریشه کنی تمام ضد ارزشهایی که انسانها را واداشته تا لکه های ننگ واقعی و اساسی را برتابند٬ ولی عشق و علاقه را جرم پنداشته و مرتکبینش را با کمال افتخار سلاخی کنند.

راهکارهای توسعه اجتماعی

همانگونه که انسان به صورت فردی خواهان رشد و تکامل است جوامع بشری نیز برای اینکه بتوانند جوابگوی نیازهای زمان خود باشند باید تکامل یابند. اما در ابتدا بهتر است ببینیم: منظور از جوامع بشری چیست و چرا نمی توان اجتماع را همانند جمعیت به صورت جمع جبری تعداد افراد و گروه ها تعریف نمود؟ همچنین اینکه: یک اجتماع توسعه یافته دارای چه مزیتها و برآورده کننده چه اهدافی است و برای رسیدن به این وضعیت از  چه راهکارهائی می توان استفاده نمود؟

ادامه نوشته