مقایسه پزشکان و سیاستمداران موفق- تشابه در رویکرد

از زمان کودکی برایم جالب بود که پزشکان چطوری قادرند که اینهمه بیماریهای مختلف و درمانهای آنها را به خاطر بسپارند، طوریکه پس از شنیدن علائم بیماری فورا می توانند هم به تشخیص برسند و هم به درمان. بعدها از این فکر خنده ام می گرفت، چون فهمیدم قضیه به این سختی که فکر می کردم نیست. در اصل پزشکان با شناخت کلی که از بدن انسان پیدا می کنند قادر خواهند از علائم بیماری به تشخیص نوع اختلال و از آن به علتهای ایجاد اختلال برسند. از طرف دیگر نیز با شناختی که از انواع مختلف درمانها دارند قادر خواهند بود مناسبتریت راهکار های حل مشکل را تشخیص دهند.  به عقیده من سیاستمداران خوب هم همینگونه هستند. از مطالعه مشکلات جامعه شروع کرده و در نهایت راهکارهائی را پیشنهاد می کنند که باعث حل مشکلات شوند. در شرایط کنونی نیز من معتقدم باید اندیشمندان مشکلات را طوری نقد کنند که بشود از آن به یک رای حل منطقی رسید. ّدرکل هدف اصلی باید در تشخیص این مطلب باشد که چه باید کرد تا براساس عمل به آن به یک آینده بهتری رسید. 

چه بود؟ چه شد؟ چه باید کرد؟ به بهانه سالگرد تغییر نوع حکومت در ایران

در مورد اینکه چرا انقلاب و حوادث پس از آن اتفاق افتاد حرف و حدیث زیاد است. بهرحال نظام سابق ایراداتی داشت که منجر به اعتراضات گسترده مردمی و در نهایت سقوطش شد. اما آیا واقعا در عمل آن چیزی شد که مردم دنبالش بودند. یادم است یکی از ابتکارات رهبران انقلاب در روزهای آخر آن بود که به مردم گفتند به سربازان و ماموران ضد شورش گل بدهید و از آنها بخواهید که برادر کشی نکنند. نتیجه آنهم این بود که بسیاری از سربازان و افسران به صفوف مردم پیوستند. ولی من واقعا نمی دانم چرا به محض به قدرت رسیدن، همین رهبران فرمان اعدامهای گسترده بسیاری از همین افراد را صادر کردند. مگر نمی شد که با تکیه به همین روشهای انسانی و متعالی قلوب انسانها را فتح کرد و بجای کشت و کشتار به آینده ای زیبا اندیشید و همه را در این میدان مقدس راه داد. جدا چرا انسانها وقتی به قدرت می رسند تا این حد رفتارهایشان تغییر می کند؟ اگر از یک بچه کوچک بپرسید که وقتی کسی ناراحت است چه باید کرد؟ فورا می گوید باید خوشحالش کرد. مگر می شود کسی که ناراضی است را با خشونت، سرکوب، قلع و قمع و سیاست خفه شو "راضی" کرد. این مانند کسی است که مرض را با کشتن مریض درمان می کند. پس چرا رهبران ما وقتی به قدرت رسیدند تصمیماتشان از یک بچه کوچک نیز کودکانه تر بود. بهرحال ما در مملکت خود کرد و ترک و لر و فارس و عرب داریم که علایق و خواستهایشان با هم تفاوت دارد. افراد مسلمان و بهایی و مسیحی و زرتشتی داریم که به طرق متفاوتی در زندگی شخصی خود به آرامش و نشاط رسید ه اند. زن و مرد و کودک و پیر و جوان داریم که دنیاها و توانایی هایشان متفاوت است. آیا نمی شود در جایگاه رهبری جامعه همه این توانایی ها را به کار گرفت و در ضمن همه را خوشحال کرد. به نظر من انجام این کار نه تنها شدنی است بلکه به مراتب هم راحت تر و هم کم هزینه تر از سیاستهای قلدر مآبانه نیز می باشد. فقط یک شرط دارد و آنهم اینکه با خود عهد کنیم که به حل مشکلات یکدیگر متعهد باشیم. نباید من نوعی بگویم چون مرد هستم به من ربطی ندارند که زنها از کم بودن حقوقشان ناراضی هستند. ما باید اصل را بر این بگذاریم که حرفهای یکدیگر را بشنویم و در آخر نیز بپذیریم که دیگران خواسته های دیگری داشته باشند. حالا هر کسی هر آینده ای را که می خواهد در ذهن خود متصور بکند، مهم آنست که در آخر به همدیگر گل بدهیم نه گلوله و نه کشیده.  همدیگر را خوشحال بکنیم نه ناراحت. 

ماجرای مرغ و تخم مرغ

چند وقت پیش در یک مهمانی بودم که در آن تعداد زیادی از پزشکان ایرانی گرد هم آمده بودند. با هر کسی که صحبت می کردم دست کم تخصص و یا فوق تخصصی داشت. با خودم فکر می کردم که اگر در تهران می خواستی یک همچنین جمعی را دور هم بیاری مسلما امکان پذیر نبود. پس چرا ممللکت ما نتوانسته شرایطی فراهم کند که این آدمها مهاجرت نکنند؟ بعضی ها می گویند بخاطر اینست که در کشورهای پیشرفته تر رفاه زندگی بیشتر است ولی  من خودم دوستان هندی زیادی داشته ام که اکثر آنها نیز سطح زندگی پایینتر مملکت خود را به رفاه نسبی ترجیح داده و پس از اتمام تحصیلاتشان به مملکت خود برگشته اند. من فکر می کنم آدمها اگر احساس کنند در مملکتشان سیستم مناسبی وجود دارد که حرکتش رو به جلو و در خدمت مردم است، سختی های کشورشان را به رفاه نسبی غربت ترجیح داده و چه بسا که بخواهند مسبب کوچکی شوند برای رفاه مردم کشور خودشان. اینهم یک مطلب همینجوری از سر دلتنگی. 

تجربه های زندگی و داستانی از زندگی انشتین

یکی از مزایای زنده بودن اینست که هر انسانی در زندگی جیزهایی را تجربه می کند که منحصر به فرد هستند. زیاد لازم نیست که انسان بخواهد کارهای بزرگی در زندگی اش انجام دهد. همین که قدر زندگی و تجربیات خود را  بداند کار بسیار مهمی است. زندگی هیچ کس با دیگری قابل مقایسه نیست و رندگی هر کس ارزش منحصر به فردی دارد که نمی شود روی آنها قیمت گذاشت. داستان زندگی انشتین را از تلویزیون نگاه می کردم  برایم جالب بود که علیرعم بسیاری از ناکامی هایش روزی به زنش می گوید من بالاخره روزی جایزه نوبل را می گیرم و مبلغ آنرا هم به تو می دهم. آنروز می رسد و زنش که در آنزمان از او نیز جدا شده بود از او طلبش را می خواهد و انشتین نیز آنرا تمام و کمال می دهد.